تك ملودي عاشقانه زندگيم

خداحافظ عزيزم

         دارم میترکم از غصه نمیدونم دیگه باید چی کار کنم پسر عزیزم خوب گذاشتی و رفتی یعنی انقد این دنیا بد بود مامان که ١یه ثانیه ام نتونستی هواشو نفس بکشی الهی خودم برات بمیرم جیگرم از این آتیش میگیره که ندیدمت میبینی چه دنیاییه بچه ی خودتم بهت نشون نمیدن حسرت به دل موندم یه شب فقط یه شب بیای تو خوابم ببینمت شاید این جوری آروم شم وای خیلی سخته هیشکی نمیتونه درکم کنه عزیزترینم و از دست دادم  خیلی راحت مامانی دلم واسه خودم خیلی میسوزه تو که عزیزترینم جات خوبه مامانم سپردمت به خدا کی از خودش بهتر یه هدیه بهم داد ولی هنوز باز نشده هدیه شو ازم گرفت خیلی داغونم هیچی حالم و خوب نمیکنه مگ...
23 مرداد 1391

مرد کوچکم

               سلام گوگولی مامان چه طوری پسرکم جات که خوبه چون با اینکه هنوز چیزی به دنیا اومدنت نمونده یعنی تقریبا ٨ روز دیگه ولی ماشاالله خوب فعال و پر جنب و جوشی نمیدونی چه لقدایی میزنی عسلکم عاشق این ورجه وورجه هاتم چند روز پیش داشتم ظرف میشستم یه لحظه شکمم یه کوچولو خورد به لبه ی سینک ظرف شویی چه لقدی زدی بماند پسرم چنان محکم بود که یه لحظه ترسیدم بدشم کلی ازت معذرت خواهی کردم که جاتو تنگ کردم و عصبانیت کردم زندگی من . اولین باریم که تو دل مامانی شروع به حرکت کردی توی چهار ماهگی بود هیچ وقت یادم نمیره روز عید فطر بود دقیقا ساعت ٧:٤٥ دقیقه ی صبح بود من ت...
23 مرداد 1391

جوجوی من

                                            امشب ميخوام برات   از وقتي بنويسم كه فهميدم تو توي وجودمي وقتي با يه تست بارداري معلوم شد كه بله........... اصلا باورم نميشد يعني نه كه باورم نشه جوجوي من يه حس خاصي داشتم نبودي ببيني وقتي به بابا جوني گفتم چه حالي شد از خوشحالي اگه بال داشت حتما پرواز ميكرد انگار دنيا رو بهش داده بودن دو تامون خوشحال بوديم ولي فكر اينكه اوه ه ه ه ه ه ه ه حالا بايد 9 ماه منتظر بمونيم يه كم سخت ب...
23 مرداد 1391

يا زهرا (س)

بانوي ترانه هاي باراني من                          آرامش لحظه هاي طوفاني من در كوچه نشسته ام كه دستي بكشي          آرام شود كمي پريشاني من                     بر مقدم دختر پيمبر صلوات        بر چشمه ي پاك حوض كوثر صلوات بر محضر حضرت محمد تبريك بر مادر شيعيان حيدر صلوات.                       ...
23 مرداد 1391

خداوند از انسان چه می خواهد؟!...»

  خداوند از انسان چه می خواهد... ...»     شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع  وگریه و زاری بود.   در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را،  بالای سرش دید، که  با تعجب و    حیرت؛  او را،  نظاره می کند !   استاد پرسید : برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟   شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و  برخورداری از لطف    خداوند!   استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟   شاگرد گفت : با کمال میل؛  استاد.   استاد ...
23 مرداد 1391

گردنبند مروارید

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود. يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد. مادرش گفت: خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم! من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه. ويكتوريا قبول كرد … ...
28 فروردين 1391

پروردگارا

خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم ... خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم ... خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم ..... خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم ....  پروردگارا  داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می ...
13 اسفند 1390